خرید بک لینک
بعد از مدتها سلام فکر می کنم در دفتر برنامه ریزی قلمچی که دوره ی کنکور از آن استفاده می کردم خوانده بودم که: کمرنگ ترین جوهرها از قوی ترین حافظه ها ماندگارترند. پس می خوام دوباره شروع به نوشتن کنم و برای بازکردن ِ یخ ِ قلمم و بازگشت راحت تر به دنیای وبلاگ نویسی، می خواهم درباره کتابهایی که -جسته و گریخته- میخوانم دراینجا بنویسم.پس بسم الله می گویم و با نوشتن از کتاب "چشمهایش" اثر بزرگ علوی شروع می کنم که اولین بار وقتی یک دانش آموز اول ِ دبیرستانی بودم آن را خواندم و بار دوم وقتی یک زن ِ سی و شش ساله. بار اول که خواندم باید بگویم در نظرم جذاب نیامد و به عبارت بهتر شاید داستان را کامل نفهمیده بودم. اما بار دوم که خواندم متوجه شدم که چرا این داستان اینقدر زیبا، ماندگار و معروف است. در پست بعدی راجع به کتاب می نویسم.

برچسب: نویسنده: مریم کوهی تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1402 ساعت: 13:55

خب اولین چیزی که من رو به تعجب و تحسین واداشت این بود که فهمیدم کتاب چشمهایش در سال 1330 نوشته شده اما همچنان آنقدر سلیس و روان هست که باور کردن ِ اینکه یک نثر ِ هفتاد ساله است، دشوار است. داستان یک ماجرای عاشقانه- سیاسی است که در آن نقاش ِ داستان- استاد ماکان- نقاشی زبردست و رهبر یک جریان سیاسی زیر زمینی است که برای براندازی پهلوی تلاش می کند. مسئول ِ نمایشگاهی که آثار استاد ماکان – پس از مرگش- در آن نگهداری می شد، می خواست صاحب ِ این چشمها را بیابد و داستان ِ این تابلو را از زبان ِ صاحب این چشمها بشنود. زیرا می دانست استاد ماکان هرگز ازدواج نکرده و ظاهرا دل در گروه هیچ دختری نداشته. پس صاحب این چشمها - که استاد در واپیسن روزهای عمر خود کشیده- چه کسی بود؟در این میان دختری برای دیدن آثار استاد در سالروز ِ مرگ استاد به نمایشگاه می آید و مسئول نمایشگاه با شواهد و قرائنی متوجه می شود که این زن همان زن است!زنی به نام ِ فرنگیس، که عاشق استاد می شود و به عشق استاد وارد سیاست و حمایت از هدف او می شود. در روزهای آخر که عشق دو طرفه آن ها به یکدیگر آشکار می شود، استاد ماکان دستگیر می شود فرنگیس برای نجات جان ِ استاد، تن به ازدواج با یک شهربانیچی با نفوذ می دهد تا در ازای قبول کردن ِ این ازدواج، استاد ماکان از مرگ نجات یافته و به جای آن تبعید شود. استاد ماکان، بدون آنکه بداند نجاتش از مرگ، در گرو این تصمیم ِ فرنگیس بوده، در غربت و اندوه جان می سپارد. و در همان روزهای تبعید تابلویی از چشمهای این زن می کشد که نام تابلو را "چشمهایش" می گذارد. چشم ها در این تابلو زیبا اما فریبنده و اغواگر نقاشی شده بودند.فرنگیس اما پس از بیان ِ داستان ِ زندگی اش، در آخر به مسئول نمایشگاه گفت: دیگر علاقه ای

برچسب: نویسنده: مریم کوهی تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1402 ساعت: 13:55

صفحه بندی